حکيم باشی( پلی بين دو دنيای من) |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
قصه رياضي و آمار و ديگر چيز هاي مشمئز كننده!
قصه رياضي و آمار و ديگر چيز هاي مشمئز كننده!
سلام. از همه دوستانی که می آیند و می خوانند و با نظراتشان راهنمایی می کنند ممنونم.
این روز ها حس می کنم دارم پیر می شوم. نگاهی به شناسنامه ام می اندازم و یاد سعدی می افتم: ای که پنجاه رفت و در خوابی/ شاید این چند روز در یابی. البته پنجاه من بيست و سه ای است که دارد ۳-۴ روز دیگر می رود و من را به ۲۴ واگذار می کند.
این روز ها هی دارم این ۲۳ سال را مرور می کنم که چه ها را دوست داشتم انجام بدهم و دادم. یا آن هایی که دوست داشتم و انجام ندادم. یا آن هایی که دوست نداشتم و مجبور شدم انجام بدهم. آدم هاي زيادي آمدند و رفتند. بيشترشان حتي يك لحظه هم نماندند. اما بعضي ها هم خوب يا بد ماندند. و شدند امروز من. حالا فردايم را چه چيزها و چه كساني مي سازند معلوم نيست. حتي معلوم نيست فردايي داشته باشم يا نه.
خب بگذريم.
این خاطره مال دو ترم قبل است. در نوع خود جالب است. البته پيشينه آن بر مي گردد به سال هاي پيش!
من از روزي كه به دنيا آمدم با رياضيات مشكل داشتم. اولين بار كه شمردن را ياد گرفتم هرچه حساب مي كردم انگشت هايم يازده تا مي شدند! تا آن كه براي اولين بار فهميدم برخي چيز ها را نمي شود ياد گرفت بلكه بايد حفظ كرد. و ده تا بون انگشت هايم را حفظ كردم تا ديگر مورد تمسخر اطرافيان و معلم مهدكودك قرار نگيرم.
گذشت و گذشت و گذشت. بچه تپلي دبستاني كه من بودم ديگر ياد گرفته بود كه هرچه را نمي فهمد اما بايد ياد بگيرد حفظ كند. با همين حفظيات رياضي را هي بيست مي گرفتم تا رسيدم به راهنمايي. كه البته ديگر با حفظ كردن خالي نمي شد بيست گرفت. لذا من هم مثل بچه خوب هفده يا هجده( و گاهي شانزده
) مي گرفتم.
گذشت و رفتيم دبيرستان. آن هم دبيرستان تيزهوشان(
) من مانده بودم يك مشت بچه مخ رياضي كه همه چيز را به طرز فجيعي تجزيه تحليل مي كردند. مخصوصا در درس مورد علاقه كه رياضي باشد. از هر فرمولي صد تا فرمول جديد كشف مي كردند و راه حل هاي تازه مكشوفشان را هر روز به جهانيان اعلام مي فرمودند. من هم كه از پايه تا حالا كوچكترين زحمتي براي رياضيات نكشيده بودم بدون كوچكترين استعدادي جهت رقابت با دوستان رسما تعطيل شده بودم. براي همين و به علت فرار از رياضي بود كه رشته تجربي را( برخلاف تمامي ورودي) اتنخاب كرده و مجبور شدم به علت عدم تشكيل كلاس تجربي تشريفم را بياورم بيرون.
خلاصه ما رفتيم يك مدرسه اي كه بچه هايش مخ نبودند و با همان اندوخته هاي سابق مي شد مثل آب خوردن شاگرد اول شد. اين شد كه باز هم تلاشي در جهت افزايش دانش اندك رياضيات خود به خرج نداديم.
گذشت و موقع كنكور شده بود و ما بوديم و كنكور هاي زنجيره اي قلم چي هر دو هفته يك بار. از همان اوايل درصد هاي رياضي من در حد ۲۰ تا۴۰ درصد كنار درصد هاي بالاي ساير دروس چشمك مي زندند( البته شما نبايد بدانيد كه گاهي به ۶ درصد
هم رسيدند!) اينجا بود كه گفتم نه!
اين نه يعني بايد فكري كرد. و مثل هميشه نتيجه اين فكر اين شد: بيشتر حفظ كن!
با اتخاذ اين تدبير درصد رياضي من افزايش چشمگيري پيدا كرد. حتي در كنكور هاي آزمايشي اواخر به ۷۰ درصد
رسيد. اما از آنجا كه در درس رياضي مي شود از هر فورمولي صد جور سوال داد در كنكور سراسري سوال ها را طبق حفظيات بنده ندادند! اين بود كه باز هم رياضي من در قعر درصد هاي من با اختلافي شديدا فاحش قرار گرفت.( اصلا به كسي مربوط نيست كه شده بود ۳۷٪
)
خلاصه ما به دانشگاه وارد شديم و با خيال راحت از اين كه رياضي خود را از ما بيرون كشيده است به زندگي خود ادامه مي داديم تا اين كه...
ترم ۹ گفتند درس آمار پزشكي را بايد برداريم. اين ديگر چه بود؟ خب معلوم است. آمار بود در پزشكي. و تمامش هم رياضيات! فرمول هايي آنقدر پيچيده كه احمالا با هر كدام مي شود برنامه بهداشت و درمان يك كشور را دگرگون كرد. گفتم خدايا اگر مي خواهي عذابم كني يك راه بهتر پيدا كن! اين بلاي آسماني از كجا رسيد؟
سرتان را درد آوردم. موقع امتحان شد و من هم به علت استعداد بالاي رياضياتي پشيزي از چيز هايي كه خواندم را ياد نگرفتم. سر جلسه ( باز با همان حفظيات كه روش باستاني من بود) به اندازه ۵ نمره نوشتم و پا شدم و برگه را تحويل دادم. مستقيما رفتم آموزش و براي ترم بعد درس آمار را مجددا برداشتم.
هفته بعد استاد به اتاقش صدايم زد. بعد از كلي نصيحت كه از شما بعيد است و زشته و اينها گفت كه من در برگه هفت گرفته ام. اما ايشان لطف ميكند برايم نمره ۹ را رد مي كند(مستحضريد كه قبولي ما ۱۲ است؟) من هم فرداي آن روز رفتم و اولين جلسه آمار ترم بعدي ها را شركت كردم. يك هفته بهد كه نمره هاي نهايي امار آمد نمره من در ليست ۱۲ تمام رد شده بود!!!
اين كه كي در اين وسط دخالت كرده بود يا خدا خواسته بود يم حالي بدهد يا اشتبه شده بود را نمي دانم. فقط مي دانم از شر آخرين ايستگاه رياضيات هم خلاص شدم.
حالا هم بعضي وقت ها هنوز فكر مي كنم يازده تا انگشت دارم!
شاد باشيد
| لینک | سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
تالاسمی نامشروع!
سلام
امروز آخرین روز از بخش اطفال بیمارستان اطفال بهرامی بود.
خلاصه این هم گذشت و عمر هم به همین سرعت خواهد گذشت.
و اما ماجرای این بار را به نقل از یکی از برادران اینترن می نویسم.
یک روز در درمانگاه استاد محترم خون اطفال دکتر احسانی بودیم. بچه ای را آوردند با ضعف و رنگ پریدگی. پس از معاینات و آزمایشات مربوطه کودک مورد نظر تالاسمی ماژور تشخیص داده شد. طبق روال همیشه از پدر و مادر کودک ازمایش تالاسمی به عمل آمد تا تکلیف بچه های دیگر مشخص شود. جواب آزمایش با کمال تعجب به صورت مادر تالاسمی مینور و پدر سالم گزارش شد!( باید بدانید برای تولید یک بچه تالاسمی ماژور هر دو والد باید حداقل مینور باشند) آزمایش تکرار شد و نتیجه همان بود که بود.
و در این جا بود که شم پلیسی دوستان اینترن موضوع را روشن کرد: ممکنه از یک پدر دیگه باشه! که استاد از فرضیه این عزیزان حمایت کرده و آن را تقریبا تایید کرد.
در جلسه بعدی فقط مادر بیمار فرا خوانده شد. استاد موضوع را به طور کامل برای ایشان شرح دادند. مادر هم چون دید چاره ای جز قبول حقیقت ندارد آن را پذیرفت. وحالا داشته باشید التماس های مادر را که : آقای دکتر من از اولشم بد بخت بودم. یه غلطی کردم. خدا تقاصشو اینجوری داد. حالا شما تو روخدا به شوهرم نگین. ما الان زندگی مون خوبه. من به خدا دوستش دارم. دندم نرم چشممم کور از اینم نگهداری می کنم. اما به شوهرم نگین...
استاد با توجه به این که بنیان خانواده فرد در خطر بود و تعهد کافی را هم در وی می دید تصمیم گرفت به شوهر این خانم چیزی نگوید. نتیجه آزمایش وی را تالاسمی مینور اعلام کرد و آن ها را جهت شروع درمان فرزندشان راهنمایی کرد.
حالا جدا از اصول اخلاق پزشکی این موضوع باز هم جالب است. یعنی فردی که این خانم از بد روزگار با او رابطه داشته است نیز دچار تالاسمی مینور بوده و ادامه ماجرا...
حالا خودتان قضاوت کنید. از هر دو جنبه اخلاق پزشکی و اخلاق عمومی.
منتظرم
| لینک | چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
سياه سرفه
خب ماجراي اين دفعه باز هم در مورد بخش اطفال است كه در حال حاضر در آن مشغول آموزش ديدن هستيم. بخش نوزادان بخشي است كه بايد به صورت كاملا استريل و ايزوله با آن برخورد كرد. در اين بخش همه موظفند گان( روپوش كه در اتاق عمل هم مي پوشند) بپوشند. و دستشان را پيش از معاينه طبق موازين اتاق عمل شستشو كنند. حتي روكش هاي نايلوني نيز اجبارا براي كف كفش ها استفاده مي شود.
و اما...
سر راند( بازديد روزانه استاد، رزيدنت، اينترن، دانشجو و پرستار از بيمار) بوديم. نوزادي با سرفه مكرر و قطاري و ديسترس تنفسي بستري شده بود. استاد پس از معاينه مثل همه ما شك باليني را با وجود نادر بودن بر سياه سرفه گذاشت. اما در آن لحظه بيمار آرام بود. بنابر اين استاد توصيه كرد حتما آخر راند باز سري به بيمار بزنيم. خلاصه مطلب اين كه در پايان باز روي سر بيمار رفتيم. بيمار گويا چند دقيقه اي بود كه باز شروع به سرفه كرده بود. و استاد داشت دستور مي داد كه بيمار به بخش ICUمنتقل شود. در اين لحظه من متوجه شدم شلنگ سرم نوزاد از آنژيوكتش جدا شده و حدودا 60-70 CC خون از بيمار رفته بود و روي تختش جاري بود. بلافاصله با صدا كردن پرستار آنژيوكت بيمار بسته شد و براي انتقال بهICU آماده شد. معلوم نبود اگر كسي متوجه نمي شد چه بلايي بر سر نوزاد مي آمد.
| لینک | چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
كالكانئوس
كالكانئوس
نه! به هيچ وجه مطلب اين بار در مورد روم باستان نيست. حتي در مورد فلاسفه يونان هم نيست. كالكانئوس همان پاشنه خودمان است و ارتباطش با موارد بالا فقط در ذكر مصيبت آشيل و عشقش به برايستز است.
حالا چرا من اين ها را گفتم؟ خب بگذاريد ماجرا را از اول تعريف كنم. ماجرا مربوط است به حدود يك سال قبل سالن گزارش صبحگاهي بيمارستان شريعتي. خدمت دوستان غير پزشكيمان عرض كنم كه در گزارش صبحگاهي شرح حال و اقدامات درماني بيماران كه ديشب بستري شده اند توسط اينترن( دانشجوي سال آخر پزشكي عمومي) و رزيدنت (دانشجوي تخصص) به استادان داده مي شود.
حالا ساعت 7:00 است و رزيدنت سال يك محترم دكتر زرگر دارد گرازش مي دهد:
« ... همچنين ديشب يك مورد بستري شكستگي كالكانئوس داشتيم. بيمار فرد 25 ساله اي بوده اند كه ديشب مهمان دوستشان بوده اند. (توجه داريد كه بر خلاف جنسيت بيمار گفته نشد). كه ناگهان با ورود خانم دوستشان ايشان دچار وحشت شده اند و از پنجره طبقه دوم خود را به پايين پرتاب كرده اند! و پس از مراجعه به اورژانس شكستگي كالكانئوس همانطور كه در عكس مي بينيد محرز شده است.»
همه حضار اعم ار داشجويان و اينترن ها و رزيدنت ها و اساتيد با كمي شك و تعجب به يكديگر نگاه مي كنند. در ذهن همه يك سوال نقش بسته: چرا بيمار خود را از پنجره پرت كرده است؟
در اين هنگام دكتر اعلمي هرندي( ايشان پدر مسلم علم ارتوپدي ايران و خاورميانه است) با كشف يك نگته ساده به شگ ها پايان مي دهد:« ببخشيد دكتر جان، جنسيت بيمار زن بوده؟!»
دكتر زرگر هم در حالي كه به سختي جلوي خنده خود را گرفته است مي گويد «بله استاد!»
يكباره تمام سالن منفجر مي شود. همه از بروز چنين حادثه اي به شدت متعجبند و و تنها را بروز اين تعجب همان خنده هاست.
در اين هنگام دكتر مومن( رزيدنت ارشد) پشت جايگاه مي رود و مي گويد:« البته يك خانم ديگر نيز همراه بيمار بوده كه در هنگام حادثه متواري شده! اما امروز صبح آمده و از بيمار عيادت كرده است!»
جلسه با خنده هاي بعدي حضار و به سختي ختم مي شود. حالا من مانده ام و محمد رضا شالبافان( او را احتمالا خيلي از دوستان مي شناسند) كه اصرار مي كند كه« حميد بيا بريم اورژانس اين يارو كالكانئوس( چه اسم با حالي دارد اين خانم!) رو ببينيم.
و تلاش هاي بنده موثر نمي افتد و كشان كشان همراه دوست گرامي به سمت اورژانس مي رويم.
دم درب اورژانس كه مي رسيم من از دور كه مورد را مي بينم يكباره از خنده منفجر مي شوم. براي اين كه بيشتر آبرو ريزي نكنم مي زنم بيرون.
نتيجه اخلاقي:1- اگر مي خواهيد از پنجره بپريد بايد كالكانئوستان محكم باشد!
2- اگر زن دوستتان نمي خواست شما پيش دئستتان بمانيد از در بيرون برويد! مثل همراه ديگر بيمار كه تازه كالكانئوسش هم معلوم نيست محكم بود يا نه!
3- با رعايت شئونات اسلامي و پايبندي به موازين و سنن فرهنگي غني مان از بيماري هايي مانند ايدز، هپاتيت، سوزاك، اعتياد و شكستگي كالكانئوس جلوگيري كنيم!
4- نظرتان را در مورد اين مطلب بفرماييد
بدرود
| لینک | دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
بيمارستان كودكان بهرامي
دنياي خيلي جالبي دارد. اينجا بر خلاف بيمارستان هاي بزرگسالان، همه مهربان هستند. ناله بيمار ترحم همه را بر مي انگيزد. همه حوصله رسيدگي به بيمار را دارند. همراهان بيمار از اين كه 10 نفر با هم بچه شان را معاينه مي كنند ناراحت كه هيچ، خوشحال هم مي شوند. استادان هم همه موجوداتي خوش اخلاق، مودب( اين صفت در استادان علوم پزشگي ناياب است!) با سواد و با حال هستند. حجم بيماران بسيار مناسب است و هيچ پرسنلي از حمل و نقلشان ناراحت نيست. غذا هم كه فقط در بخش كودكان لازم است( بخش نوزادان به طور خود گردان با شير مادران مربوطه اداره مي شود!).
اورژانس يك محوطه 40-50 متر مربعي است و تازه زياد هم مي آيد. حتي مرگ هم اينجا خيلي كمياب است. در بيمارستان شريعتي يا امام روزي هفت هشت بار صداي جيغ و داد همراهي كسي ( كه به منزله رگ يك بيمار است) شنيده مي شود، اما اينجا شايد هفته اي يك بار از اين صدا ها و آن هم همراه با نوعي حس پذيرش واقعيت شنيده مي شود.
اصل اول معاينه نوزادان اين است: قبل از اين كه گريه ش در بياد كارو تموم كن! وگرنه اينقدر دلت مي سوزد كه خودت بي خيال مي شوي. لمس اعضاي داخلي شان هم دنيايي دارد. كليه هاي گرد و كوچك شان را در عمق مي شود پيدا كرد و اگر بيماري خوني داشته باشند بزرگي طحالشان خيلي تابلو است. يكي از سخت ترين كار ها سمع قلبشان است. مثل مسلسل مي زند ( حدود 150تا 200) و بايد وسط اين صدا ها بتواني صداهاي نشانگر بيماري را بشنوي!
تست هاي عصبي شان از جمله ظالمانه ترين كار هاي ممكنه است. مثلا در تستي بايد بچه را از بالا ول كنيد تا با پشت سر روي تخت بخورد و باز شدن دست ها را مشاهده كنيد. اگر دست ها باز نشوند اختلالي در واكنش هاي عصبي دارد.
بچه هاي تالاسمي هم كه خيلي موجودات ساكت و سر به راهي هستند و هفته اي يكي دوبار مي آيند و خون شان را مي گيرند و مي روند.
يك خصوصيت طب اطفال اين است كه بيماري ها اغلب يا درمان مي شوند يا طرف را مي كشند! مزمن شدن و زجر دادن و اينها جز تالاسمي تقزيبا وجود ندارد.
اين بخش هم البته تمام شدني است و باز دنياي بزرگ يك دهان تازه باز مي كند و بازي تازه اي را با او آغاز خواهم كرد.
| لینک | پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
اخراجي ها
فيلم اخراجي ها
مثل باقي كار هاي اين آقاي ده نمكي
مثل شلمچه
مثل فقر و فحشا
مثل سفر به چزابه
مثل يالثارات
و مثل سليقه ي ما تماشاگران هميشه در صحنه
مزخرف بود
| لینک | سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
دوستان مطلب مربوط به سفر که در وبلاگ آخرین پنجره ذکر شده پایین این پست می باشد
سیاره شما به خدا عاشقانه نیست
بگذر از این پرنده ی بی بال رفتنی
آدم بد است کاش که آدم نمی شدم
و می شدم شبیه تو یک آدم آهنی
| لینک | چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
حکايت عيد و سفر و غيره
حکايت عيد و سفر و غيره
سلام
همانطور که در وبلاگ دیگرم هم گفته ام روده درازی های این چند مدت را در این خانه ریخته ام تا مخاطبان حرفه ای شعر مکدر نشوند.
جای شما خالی این روز ها تهران شده بهشت موعود! نه ماشینی، نه ترافیکی، نه دودی، نه دمی، نه گدایی، نه دست فروشی، نه عکس نوار پاسور سوپر […] . خلاصه که این جاست که حسابی باید به شما بچه شهرستانی ها(!) فخر بفروشم( در این مثال خاص بنده “بچه تهران”محسوب شده ام!).
یک سفری رفتیم که آقا! جای همه تان خالی! 1500 کیلو متر راه را با یک ماشین فسقلی که به زور دو نفر را می کشد ( البته ما فقط 5 نفر بودیم) تا قشم کوبیدیم و رفتیم. بعد هم چند روزی را در این منطقه ی از قید زندگی آزاد ول چرخیدیم و به اصطلاح خرید نمودیم. به طوری که برای برگشت در اتومبیل به هیچ وجه جای وسایل مخروده! نبود. به همین علت خواهر محترمه را به وسیله طیاره همراه مقادیر متنابهی بار به تهران عودت دادیم.
تازه از اینجا به بعد ماجرا فیلمی شد! زیرا برادر رشید بنده با طی کردن1500 کیلومتر طی 26 ساعت رانندگی با فقط 2 ساعت توقف سعیی مشکور در رساندن ما به منزل پیش از تحویل سال انجام داد!
خب همیشه که نباید نتیجه مورد نظر به دست بیاید. به همین دلیل سال تحویل ما شد توقفی 20 دقیقه ای کنار سی و سه پل!
حالا یک جای مسیر هستیم که رانند محترم رالی و نویگیتور محترم تر که من باشم تقریبا هردو در عالم خواب داریم ماشین را هدایت می کنیم. در این لحظه به خواهش مادر محترمه تصمیم به توقف و استراحت می گیریم. بنده که به عنوان نویگیتور( بخوانید شاگرد شوفر) در خدمت اخوی هستم مامور آوردن پتو از بخش باربند می شوم. در این حین به علت خواب آلودگی کمک راننده تسمه های بار مجددا بسته نمی شوند. و پس از استراحت ماشین به حرکت در می آید و 2 ساعت بعد توجه می شویم یک عدد چادر مسافرتی اعلا، دو عدد کیف دستی( خالی) و مقادیری تی شرت از نوع اون خوبا از آن بالا به سطح جاده تقدیم شده و ما هم که خواب! ماشاا...!
و بالاخره ساعت 10 صبح یکم فروردین در منزل خود در شهر کرج فرود می آییم.
اما تنها حاصل مثبت این سفر مسخره برای بنده یک شعر بود که در وبلاگ دیگرم به روز است، و مقادیری صدف که در نیم ساعت فرصت رفتم و از ساحل جمع آوری نمودم. باقی را اصلا حاصل نمی بینم.
این روز ها را هم نشسته ام و کتاب می خوانم و از مهمانی ها فرار می کنم و فیلم می بینم و درس هم گاهی.
شاید اگر اولش را حساب نکنیم این عید عید مفیدی بوده است.
یک علت خیلی خصوصی هم دارد که این عید را از سایر عید ها متمایز می دانم. اگر مخاطبان خوبی باشید شاید بعد ها علتش را بگویم!
خلاصه این هم از روده درازی این بار ما.
کسانی که سرشان درد گرفته می توانند از قرص استامینوفن کدئین 325 میلی گرم چهار عدد در روز استفاده کنند. البته اگر مشکل کبدی ندارند!
شاد باشید!
| لینک | دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦ - حمید سهرابی |
موجی بر صدای شعر های دو زن
نقدی بر کتاب" صدای موجی زن"
شاید نوشتن در مورد کتابی با 103 صفحه و تنها46 شعر کار ساده ای به نظر بیاید، اما وقتی دقیق تر می شویم خواهیم دانست که نه تعداد صفحات گویای بار یک کتاب است و نه تعداد شعرهای آن می تواند پیش قضاوت ما را تایید کند.
کتاب صدای موجی زن کار مشترک خانم ها هدی قریشی و مونا زنده دل است که در سال 84 توسط انتشارات سخن گستر چاپ شده است. به علت قابلیت های نقدی بالای شعر های کتاب( چه مثبت و چه منفی) در این نوشتار کوتاه قصد بر آن است که به بررسی تنها یک شعر از هر شاعر پرداخته شود.آثاری که به نظر من تا حدود زیادی مانیفست کل شعرها را در بر دارند و تحلیل آن ها خطی کلی را در نگاه به مطالب ارائه می دهد. امید که مفید بیفتد.
در ابتدا می پردازیم به غزل شماره 2 از خانم قریشی
در این شعر راوی ابتدا با دیدی نوستالژیک در گذشته خود سیر می کند و به بیانی ردپایی از دنیایی کلاسیک و سپس مدرن را به میان می آورد: و لنز رنگی و اینترنت و ...$(سه نقطه دالر)
در ادامه شاعر از دریچه ی اینترنت که به بیانی پنجره ای رو به تکثر گرایی پست مدرن است به شیطان نامه می نویسد( شیطانی که واقعا معلوم نیست که خود شیطان است یا چنان که درپایان نامه می بینیم خود خداست!) تاویل دیگر ماجرا نیز تبدیل واری به شیطان است که باز می تواند به علت سرگردانی های جهان مدرن وعصیان در برابر آن باشد.
و باز پیوند های نوستالژیک راوی با گذشته اش: زنی که این همه پر بود از غزل دیروز/خلاصه می شود امروز توی یک چمدان
بیت بعد هم در همین حال و هواست. در این بیت پیوند دو فضای چشم و غروب در یک زندان به خوبی گنجانده شده است. در ادامه می خوانیم که: چقدر لک زده امشب دلم برای گناه/ برای رقصیدن زیر سرخی باران. فراموش نکرده ایم که نامه برای شیطان است و درد دلی چنین، دور از انتظار نیست. همچنین نهیلیسمی سور رئال نیز در این بیت و بیت بعد مشاهده می شود. در چنین فضایی سرخ بودن باران هم دور از انتظار نیست.
در بیت بعدی نیز عصیان راوی را می بینیم که از انسان بودن خود خارج شده و جای همان خدای مرده را می گیرد. البته از نظرگاه های دیگر مانند اروتیسم نیز این عصیان قابل بحث است.
و بیت نهم با تنفر نسبت به نیمه ی انسانی راوی پایان می گیرد. راوی ای که نه دیگر انسان است نه خداست و دارد از هر لحاظ خود را نفی می کند.
ضربه ی اصلی این کار به نظر من در مصراع اول بیت ده است.
*.* خدای شیطان send
که می فهمیم که تمام این متن نامه ای بوده که در بالاتر ذکر آن رفت و دریافت کننده ی آن چیزی یا کسی است که هم خداییت را دارد و هم شیطانیت. پس چه بسا خود انسان است.
در ادامه تغییر فضا به ما می فهماند که تمامی اتفاقات در خواب راوی رخ داده. و باز هم باید همان دنیای سابق را ادامه داد. در این بیت آب را می توانیم نمادی از یگانگی و خدایی که فرد به سمت او بازگشتی دوباره را دارد بدانیم مامان هم دارای چنین نقشی است. اما چشمهایی که دوباره مجبور است باز شود. فالی که باز هم خط خطیست و هیچ حرف تازه ای ندارد. حتی اگر یک پنج برگشته باشد به جای تصوذ همیشگی عشق نمادی از پوچی همیشگی دنیاست.
پس از این مرور جز نگر، مایلم قدری در مورد زبان شعر صحبت کنم. ...@yahoo.http/to:sheytan عبارتی است که حداقل تا کنون در شعر موزون سابقه استفاده( و نه حتی استفاده ی اینچنین) را نداشته است. در نوع خود حرکتی بسیار خوب به شمار می رود.
در بیت شش خالی گلدان را اصلا نتواستم هضم کنم. علتی که در این عبارت صفت و موصوف معکوسند چیست؟ هیچ توجیهی را در داخل شعر برایش نیافتم. هداوند کلمه ایست که بسیاری از ظرفیتها را برای تاویل پذیری بیت و شعر ایجاد می کند. و کاملا منشا انسانی خدای مورد نظر را همراه خود دارد. اما مرده ی بیجان را اگر حشو ندانیم چه بنامیم؟ قضاوت با مخاطبی که میتواند شما باشد. همچنین استفاده از دریچه نیز بسیار تکراری و خسته کننده است. ترکیب *.* که دستوری در زبان داس کامپوتر است گرچه واقعا بکر است اما مگر چند نفر الان هنوز زبان داس را به یاد دارند تا بتوانند از آن تصویری بگیرند؟
این شعر با تمام انتفاد های پایانی به نظرم بهترین کار خانم قریشی در کتاب و یکی از شعر های خوبی بود که تا به حال خوانده ام.
اما در ادامه شعر شماره پنج از خانم مونا زنده دل را بررسی خواهیم کرد. این شعر هم به نظرم کامل ترین کار شاعر در کتاب است که می توان از آن دیدی کلی نسبت به کتاب به دست آورد.
این شعر هم باز با حسی زنانه شروع می شود. یک عمر گریه ی الکی زندگی شدن. که شدن نشان از دنیایی پسیو و خارج از اراده است. البته بار اروتیک خاص خود را نیز به همراه دارد. یک مشت قرص قایمکی توی کیف زن. این مصراع دو عنصر اصلی دارد. یکی قرص های قایمکی که فضا را روانی می کنند و دیگری وسط کشیدن زن از ابتداست که حساب کار به دستمان بیاید. بیت دوم با عوض شدن راوی به اول شخص باز بیشتر حساب کار دستمان می آید. زنی که احساس کشتن عمر خود را دارد. بیت سه: لب های دودی را می توان سیگار دانست. البته نباد سریع قضاوت کرد. چون در ادامه به ذهن می آید که این لب ها مانند دود محوند و حرفی برای گفتن ندارند. و تعبیر خواب هایی که قرار است به زودی اتفاق بیفنتد را همین لبخند مصنوعی می بیند. این بیت را یادتان باشد تا آخر شعر به آن اشاره کنم! در بیت چهارم باز می بینیم که زمان مفهوم خود را از دست داده و همچنین راوی نیز واقعا نمی داند که چه کسی است( چند صدایی). در بیت پنج دارد فضایی متهوع را ترسیم می کند و شعر های خود را ناچار است که به جای سرودن بالا بیاورد در مصراع دوم نیز اشاره ای دارد به داستان رومئو و ژولیت یا راپونزل و یک کس دیگر یا همان زال و رودابه خودمان که اولی با موی معشوق و سومی با کمند به اتاق وی رفتند( خودمانیم اولی واقعا خشن بوده!)
در بیت ششم باز هم سردرگمی راوی بین شخصیت های مختلف را می بینیم. به طوری که خود متوجه شده که یک نفر نیست اما نمی داند چه بلایی به سرش آمده!
بیت هفت باز اشاراتی نهیلیستی دارد که در نهایت مانند شعر قبل به یک انسان که شاید خود راوی باشد می رسد. بیت هشت نیز حاوی ترکیب هایی خوب است که در بخش دوم نوشتار اشاره می شود.
بیت بعد تکرار بیت اول با تغییری به سمت خود راوی است و قرص ها همان شعر های شاعری هستند که باعث جنون وی شده اند. نقش ویرگول در اینجا قابل بررسی است که در حال جدا کردن دو فضاست. تبدیل کیف به تخت هم که پیام خود را دارد. بیت ده حاوی ادامه ی همان فضای ساخته شد قبلی است و بیت یازده باز هم به دود اشاره دارد که باز هم می تواند نشانه ای از محو بودن یک اتفاق باشد. و قصه ی راوی از نقطه ای شروع می شود که چیزی وجود ندارد. این بیت را هم یادتان باشد، با آن کار زیاد داریم! در بیت دوازداه هم خاطراتی باز می شوند که مجازی اند و کسی که راوی را گذاشته و رفته در دل همان خاطرات مجازی.
از این به بعد ماجرا راوی خود را مرده ای می پندارد که از جبر خدا بر سرنوشت شاکی است وبت خدای جبار نیز دیگر برای او مفهومی بازدارنده ندارد.او قصد عصیان در برابر تمام نماد ها را دارد و می خواهد همه چیز را نابود کند. اما راوی بعدی همه ی تلاش هایش را با این فرض که خدا خوابیده و صدایش را نمی شنود، بیهوده جلوه می دهد. و راوی اولی ناامیدانه باید در ادامه ی نام زنی زندگی کند که خود راویست در دنیای حقیقی. و در پایان هم مرگ اندیشی مرسوم سوررئال را می بینیم که به نظرم تنها برای جمع بندی سریع کار آمده است. دو بیت پابانی پیامی مهم را با خود دارند. پیامی که پایان بندی شعر شماره 2 نیز حاوی آن بود. در هر دو شعر پایان شعر بازگشت به دنیای مدرن همیشگی پایان کار است. و تلاش های انسان پست مردن در جهت جهان شمول کردن این فضا به شکست می انجامد. واری ناچار باز هم دنیای مدرن را می پذیرد و در ادامه ی آن زندگی می کند.
منتها تفاوات پایان بندی این شعر با شعر شماره دو در این است که در آن شعر( شماره دو) راوی زندگی تکراری خود را می پذیرد و ادامه می دهد و به بیانی تسلیم زندگی مدرن می شود، اما در شعر شماره پنج همه چیز با مرگ راوی در جهت نپذیرفتن وضعیت موجود خاتمه می یابد.
کمی هم روی زبان کار دقت کنیم.زندگی شدن را توضیح دادیم.مثل صدای پرت شدن ازحواس مرد حاوی پیوند حداقل سه فضاست. پرت شدن حواس. پرت شدن از حواس. و صدای آن. بدون درد اتفاق افتادن هم به همین ترتیب از ترکیب دو فضا به دست آمده که که هر دو بسیار خوبند. قصه ای که بر خلاف همیشه از هیچ کس نبود شروع شود نیز حاوی استفاده ای تازه از متنی تکراری و قدیمی شده است. که چند سالم است به من فحش می دهد. که دیگر اشاره نمی کنیم چه اتفاقاتی افتاده است! این بوسه ی زنیست که افتاده از دهان. باز حاوی ترکیب دوتا سه فضا. نامحرمانه حاوی سه حرکت در زبان است: محرم بودن کسی. محرمانه بودن چیزی و نامحرمانه بودن چیزی.
خانم زنده دل در این شعر از تکنیک ارجاعات درون متنی استفاده های بسیار خوبی برده است( این همان جاییست که گفتم یادتان باشد!) استفاده از بیت های مختلف شعر در شعر های دیگرکتاب این شعر را به زبانی به شاه کلید کتاب تبدیل کرده. مانند همان دو مثال ذکر شده که هر کدام در شعر های دیگر کتاب نقشی کلیدی دارند.
با همه ی این حرف ها این شعر می تواند حرف های بسیار دیگری را در مورد با خود داشته باشد که وقت و انرژی مجال بیش از این را نمی دهد.
در پایان آرزوی موفقیت های روز افزون را برای هر دو شاعر دارم.
| لینک | جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥ - حمید سهرابی |
من که هر آن چه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم...
بگو!
| لینک | دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥ - حمید سهرابی |

