قصه رياضي و آمار و ديگر چيز هاي مشمئز كننده!

قصه رياضي و آمار و ديگر چيز هاي مشمئز كننده!

سلام. از همه دوستانی که می آیند و می خوانند و با نظراتشان راهنمایی می کنند ممنونم.

این روز ها حس می کنم دارم پیر می شوم. نگاهی به شناسنامه ام می اندازم و یاد سعدی می افتم: ای که پنجاه رفت و در خوابی/ شاید این چند روز در یابی. البته پنجاه من بيست و سه ای است که دارد ۳-۴ روز دیگر می رود و من را به ۲۴ واگذار می کند.

این روز ها هی دارم این ۲۳ سال را مرور می کنم که چه ها را دوست داشتم انجام بدهم و دادم. یا آن هایی که دوست داشتم و انجام ندادم. یا آن هایی که دوست نداشتم و مجبور شدم انجام بدهم. آدم هاي زيادي آمدند و رفتند. بيشترشان حتي يك لحظه هم نماندند. اما بعضي ها هم خوب يا بد ماندند. و شدند امروز من. حالا فردايم را چه چيزها و چه كساني مي سازند معلوم نيست. حتي معلوم نيست فردايي داشته باشم يا نه.

خب بگذريم.

این خاطره مال دو ترم قبل است. در نوع خود جالب است. البته پيشينه آن بر مي گردد به سال هاي پيش!

من از روزي كه به دنيا آمدم با رياضيات مشكل داشتم. اولين بار كه شمردن را ياد گرفتم هرچه حساب مي كردم انگشت هايم يازده تا مي شدند! تا آن كه براي اولين بار فهميدم برخي چيز ها را نمي شود ياد گرفت بلكه بايد حفظ كرد. و ده تا بون انگشت هايم را حفظ كردم تا ديگر مورد تمسخر اطرافيان و معلم مهدكودك قرار نگيرم.

گذشت و گذشت و گذشت. بچه تپلي دبستاني كه من بودم ديگر ياد گرفته بود كه هرچه را نمي فهمد اما بايد ياد بگيرد حفظ كند. با همين حفظيات رياضي را هي بيست مي گرفتم تا رسيدم به راهنمايي. كه البته ديگر با حفظ كردن خالي نمي شد بيست گرفت. لذا من هم مثل بچه خوب هفده يا هجده( و گاهي شانزده20.gif) مي گرفتم.

گذشت و رفتيم دبيرستان. آن هم دبيرستان تيزهوشان(42.gif) من مانده بودم يك مشت بچه مخ رياضي كه همه چيز را به طرز فجيعي تجزيه تحليل مي كردند. مخصوصا در درس مورد علاقه كه رياضي باشد. از هر فرمولي صد تا فرمول جديد كشف مي كردند و راه حل هاي تازه مكشوفشان را هر روز به جهانيان اعلام مي فرمودند. من هم كه از پايه تا حالا كوچكترين زحمتي براي رياضيات نكشيده بودم بدون كوچكترين استعدادي جهت رقابت با دوستان رسما تعطيل شده بودم. براي همين و به علت فرار از رياضي بود كه رشته تجربي را( برخلاف تمامي ورودي) اتنخاب كرده و مجبور شدم به علت عدم تشكيل كلاس تجربي تشريفم را بياورم بيرون.

خلاصه ما رفتيم يك مدرسه اي كه بچه هايش مخ نبودند و با همان اندوخته هاي سابق مي شد مثل آب خوردن شاگرد اول شد. اين شد كه باز هم تلاشي در جهت افزايش دانش اندك رياضيات خود به خرج نداديم.

گذشت و موقع كنكور  شده بود و ما بوديم و كنكور هاي زنجيره اي قلم چي هر دو هفته يك بار. از همان اوايل درصد هاي رياضي من در حد ۲۰ تا۴۰ درصد كنار درصد هاي بالاي ساير دروس چشمك مي زندند( البته شما نبايد بدانيد كه گاهي به ۶ درصد48.gif هم رسيدند!) اينجا بود كه گفتم نه!

اين نه يعني بايد فكري كرد. و مثل هميشه نتيجه اين فكر اين شد: بيشتر حفظ كن!

با اتخاذ اين تدبير درصد رياضي من افزايش چشمگيري پيدا كرد. حتي در كنكور هاي آزمايشي اواخر به ۷۰ درصد35.gif رسيد. اما از آنجا كه در درس رياضي مي شود از هر فورمولي صد جور سوال داد در كنكور سراسري سوال ها را طبق حفظيات بنده ندادند! اين بود كه باز هم رياضي من در قعر درصد هاي من با اختلافي شديدا فاحش قرار گرفت.( اصلا به كسي مربوط نيست كه شده بود ۳۷٪ 20.gif)

خلاصه ما به دانشگاه وارد شديم و با خيال راحت از اين كه رياضي خود را از ما بيرون كشيده است به زندگي خود ادامه مي داديم تا اين كه...

ترم ۹ گفتند درس آمار پزشكي را بايد برداريم. اين ديگر چه بود؟ خب معلوم است. آمار بود در پزشكي. و تمامش هم رياضيات! فرمول هايي آنقدر پيچيده كه احمالا با هر كدام مي شود برنامه بهداشت و درمان يك كشور را دگرگون كرد. گفتم خدايا اگر مي خواهي عذابم كني يك راه بهتر پيدا كن! اين بلاي آسماني از كجا رسيد؟

سرتان را درد آوردم. موقع امتحان شد و من هم به علت استعداد بالاي رياضياتي پشيزي از چيز هايي كه خواندم را ياد نگرفتم. سر جلسه ( باز با همان حفظيات كه روش باستاني من بود) به اندازه ۵ نمره نوشتم و پا شدم و برگه را تحويل دادم. مستقيما رفتم آموزش و براي ترم بعد درس آمار را مجددا برداشتم.

هفته بعد استاد به اتاقش صدايم زد. بعد از كلي نصيحت كه از شما بعيد است و زشته و اينها گفت كه من در برگه هفت گرفته ام. اما ايشان لطف ميكند برايم نمره ۹ را رد مي كند(مستحضريد كه قبولي ما ۱۲ است؟) من هم فرداي آن روز رفتم و اولين جلسه آمار ترم بعدي ها را شركت كردم. يك هفته بهد كه نمره هاي نهايي امار آمد نمره من در ليست ۱۲ تمام رد شده بود!!!04.gif اين كه كي در اين وسط دخالت كرده بود يا خدا خواسته بود يم حالي بدهد يا اشتبه شده بود را نمي دانم. فقط مي دانم از شر آخرين ايستگاه رياضيات هم خلاص شدم.

حالا هم بعضي وقت ها هنوز فكر مي كنم يازده تا انگشت دارم!

شاد باشيد

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده بشارتی

سلام حميد عزيز من حالا: من از بچه گی خيلی با استعداد بودم حتی يادم مياد توی فاميل و کوچه و خيابون زبون زد بودم که دختر آقای بشارتی خيلی باهوشه و معرکست و ... ابتدايی حس درس خوندن نبود البته تا ۳ راهنمايی معدلم ۲۰ بودا هيچی ابتدايی همه تو کفم مونده بودن که اين مخه و ... کلاس ۴ ابتدايی المپياد رياضی قبول شدم رفتيم راهنمايی ديدم که نه آزی جون بايد خر بزنی باشه منم که عاشق رياضی ام و........ بازم رياضی ام توپ بود و هميشه توی ۵ تا کلاس اول دوم و سوم راهنمايی بالاترين نمره باسه آزاده بود تا اومديم دبيرستان و سال اول ديگه مثه قبل عاشق رياضی نبودم و رفتيم سراغ فيزيک يه کم و خلاصه سال بعد به خاطر علاقه مامان!!!! رفتيم تجربی...

آزاده بشارتی

حالا از سال دو من بودم و کتاب زيست که هی بهم چشمک می زندن و مجبور بودم بخونم و ... گفتم من ديگه زندگيم بی فايدست و ديگه نه عاشق رياضی بودم نه فيزيک و نه زيست تا سال ۳ دبيرستان سال ۳ بهترين معلم رياضی رشت (آقای روشن) شد دبيرمون من هم که نفرت داشتم به رياضی اصلا نيگاش هم نميکردم هی ميومد دفترمو خط ميزد و يک بار منو از کلاس بيرون کرد تا رسيديم به مبحث «حد و پيوستگي» گفتم آزی خانوم بايد رياضی ات خوب بشه و شد هر روز ۱ ساعت رياضی ميخوندم و شدم بهترين دانش آموز تو درس رياضی اونم توی کلاس تجربی و اونم چی توی مدرسه ی انديشه هاااااای شريف معلم رياضيم رو خيلی دوست دارم خيليييييييييييی الان رياضی ام خيلی خوبه و بايد بگم که رياضی ام از تمام درس هام بهتره

آزاده بشارتی

به هر حال خيلی جالب بود نوشته ات و لذت بردم بسيار دکتر...

آزاده بشارتی

اينم بگم رياضی من از ترم ۲ سال ۳ خوب شد. سال دو مامان معلم سرخونه گرفت برام تکی يادم بده ترم دو سال دو هيچی ديدم نمرم دقيقا شبيه ترم يک شد گفتم ديگه تمووووووووم ديگه نميخوام از اون به بعد کلاس خصوصی ام اصلا نرفتم حتی الان برای کنکور هم نمی رم

هد هد ميرزا

آااااااااااخ گفتی ببین من برقی چی می کشم!!! چه سری در درونت گشته پنهان ندانستم که کی off و کی ای on ? open sircaitشود گاهی مدارت شوی سدی برای راه جریان گهی گردد مدارت short sircait ندانستم چه بوده علت آن اگر از ایده آل خود نباشی بسازی دردسر های فراوان دگر از دست تو جانم به لب شد تو از جانم چه می خواهی"دیود" جان........؟؟؟ زیاد هم خیالت راحت نباشه داداش

يکی ، يکی که...

به روز کن حميد...

يکی ، يکی که...

به روز کن حميد...

katirn

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد http://geryehayepaiizii.persianblog.ir

تکتم (دکتر آشپز )

سلام شما کجا پزشکی خوندین که ترم نه داشتین؟؟؟ پزشکی از پنج به بعد دیگه ترم نداره !